مهندس و پزشک

در جستجوی حقیقت ام،این گمگشته دیرین انسانها...ذهنم از تعصبات خالیست... تا حجاب بین من و حقیقت نباشند...خود را تسلیم حقیقت یافته ام...(گاهی خود را نظیر دیوانگان در سنگلاخهای دنیا در پی اش می یابم...فریاد میزنم...شاید خدا صدایم را بشنود و بگوید چرا بوجود آمده ام) و تشنه آزادی...(مرغک پر شکسته ی زیبای من کاش میتوانستم از چنگ پاسداران وحشت ،سازندگان شب و تاریکی و سرما ،سازندگان دیوارها و مرزها و زندانها رهایت کنم...قفست را میشکستم و در هوای پاک بی ابر و غبار با مدادی پروازت میدادم) اکثر مکاتب را خوانده ام ،گاهآ مرید بعضی بوده ام اما نتوانستم اسارت هیچیک را بپذیرم...فارغ از همه ی ایسم ها نفس میکشم(فارغ بودن ز کفر و دین دین منست) ...اسب ها را خیلی دوست دارم...

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳٩٠ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ توسط حامد نظرات () |

بسی گفتند:((دل از عشق برگیر! که نیرنگ است و افسون است جادوست!)) ولی ما دل به او بستیم و دیدیم که او زهر است ،اما....نوشداروست!

نوشته شده در دوشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳٩٠ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ توسط حامد نظرات () |

مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدیست بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من میچرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به آن حد گندم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم.

نوشته شده در جمعه ۱٩ فروردین ،۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط حامد نظرات () |

گفتی بهم که :دنیا،دنیای نامردیه

گفتم:بمون برا من،که عشقا قلابیه

گفتی که:قلب پاکت،حیفه برام بسوزه

گفتم که:این قلب من،یه عمره که می سوزه

گفتی:دلت یه دنیاست،دنیای مهربونی!

گفتم که:عاشقتم،اینو خودت می دونی

گفتی:اسیر عشقی،عشقی که بی جوابه

گفتم:تو هم اسیر باش،باور بکن ثوابه

گفتی:بدون برا من،عشق معنی نداره

گفتم:تو عشق من باش،انگار دیگه بهاره

گفتی که:طعم عشقو،از بد کسی چشیدی!

گفتم:در اشتباهی،تو عاشقی ندیدی

گفتی:برو که عشقت،لایق من نمی شه

گفتم که:تنها تویی،برای من همیشه

گفتی:بدون که اینقدر،من ارزشی ندارم

گفتم که:این ارزشو،بالا سرم می ذارم

گفتی که:ای جوونک،تو خیلی خیلی مستی!

گفتم:تویی عشق من،که جام من تو هستی

گفتی:که حرفای تو،وجودمو سوزونده

گفتم که:دیگه اشکی،برای من نمونده

گفتی:بگیر دستامو،که خیلی من اسیرم

گفتم که:ای عشق من،بذار برات بمیرم

یادت باشه عشق من،که خیلی زود تو رفتی این رو بدون که ای عشق،تو لایق بهشتی!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط حامد نظرات () |

چه کســـــی می گوید که گرانـی شده است؟ دوره ارزانیســـــــت!

دل ربــــــــودن ارزان! دل شــکستن ارزان! دوستی ارزان است!

شـــــــــــــرافت ارزان! آبرو قیمت یک تکه نان , قیمت عشــــــــق چه

قـــــــــدر کم شده است و چه تخفیف بزرگــــی خورده،قـیمت هر

انسان ...

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط حامد نظرات () |

آدمک آخر دنیاست بخند

 آدمک مرگ همین جاست بخند

دست خطی که توراعاشق کرد

شوخیه کاغذیه ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

 کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

نوشته شده در شنبه ۱۳ فروردین ،۱۳٩٠ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط حامد نظرات () |

تو چشم تو یه حادثه ست که از ستاره سرتره

نجابتی تو چشماته که آبروت و می خره

خاطره هام مال خودم تموم شعرام مال تو

اگه بری تو قصه ها بازم میام سراغ تو

واسه چشمات پر شعرم تو دلیل قصه هامی

هر نفس هم نفسی تو مثل غم توی صدامی

نازکم از تو نوشتم گل من ترانه ای تو

مثل تنهایی عاشق پر عاشقانه ای تو

منو ببر به شهر عشق گلایه هاتو خط بزن

تو آرزوی آخری

اگه پر از مصیبتی غماتو هدیه کن به من

تو آبروم و می خری

یه نیمه جون زخمیم بیا بیا نفس بده

نفس تویی

هوا تویی

قاب چشاتو وا کن و ستاره ها رو پس بده

نوشته شده در یکشنبه ٧ فروردین ،۱۳٩٠ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ توسط حامد نظرات () |

بگذار سرنوشت هر راهی که می خواهد برود.

ما راهمان جداست.

بگذار این ابرها تا می توانند ببارند

ما چترمان خداست ...

 

نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط حامد نظرات () |

هیچ کس تنهایم را حس نکرد              وسعت ویرانیم را حس نکرد

از میان خنده های تلخ من                  گریه طوفانیم را حس نکرد

از میان آشنایان هیچ کس                  لحظه پایانیم را حس نکرد

آنکه سامان غزلهایم از اوست             بی سروسامانیم را حس نکرد...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٩ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط حامد نظرات () |

مسلمانان مرا وقتی دلی بود که با وی گفتمی گر مشکلی بود
به گردابی چو می‌افتادم از غم به تدبیرش امید ساحلی بود
دلی همدرد و یاری مصلحت بین که استظهار هر اهل دلی بود
ز من ضایع شد اندر کوی جانان چه دامنگیر یا رب منزلی بود
هنر بی‌عیب حرمان نیست لیکن ز من محرومتر کی سالی بود
بر این جان پریشان رحمت آرید که وقتی کاردانی کاملی بود
مرا تا عشق تعلیم سخن کرد حدیثم نکته هر محفلی بود
مگو دیگر که حافظ نکته‌دان است که ما دیدیم و محکم جاهلی بود
نوشته شده در سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط حامد نظرات () |

Design By : Night Melody